دامِ زُهره یا حلول ابلیس:

بسم‌الله الرحمن الرحیم

فلسفه زندگی – 25

دامِ زُهره یا حلول ابلیس:

     زندگی عرصه‌ای است که هر یک از مخلوقات الهی در آن به نقش شناخته شدۀ خود معرفت پیدا می‌کنند و در قالب این نقش‌ها است که انسان‌ها با هُنرنمایی فهم خود را از زندگی و به میزان اتصال به منبع انرژی‌بخش آن نشان می‌دهند. زندگی صحنه‌ای است که انسان از ابتدا تا انتهای آن فرصت بی‌نهایت یادگیری دارد تا در  نقش خود و در بازیگری، ذات انسانی – الهی و یا در نقش دیگری ظاهر شود، اینجا همان نکته‌ای است که تفاوت احمد و بوجهل نشان داده می‌شود. در زندگی است که تلاش کردن و حرکت به سمت تعالی معنی پیدا می‌کند و در این حرکت است که در انتهای آن به خود واقعی‌مان می‌رسیم به وحشت خواهیم افتاد یا در مقام «احسن‌الخالقین» به خود افتخار خواهیم کرد. در زندگی کردن است که در تکیه به افکارمان معمار زندگی‌مان خواهیم بود، اگر در این مسیر بلغزیم در انتها شرمنده افکار پوسیده‌مان خواهیم بود. در زندگی کردن است که صداقت را و سادگی و راستی را و حرمت نگه داشتن را  نخستین فصل دفتر دانایی خواهیم یافت، خدا نیاورد روزی را که حرمت را در زیست انسانی نادیده بگیریم که؛ کار زندگی تمام است.

     اِسمم زُهره است، زنی میانسال، پا به پای شوهرم در بزرگ کردن فرزندانم تلاش کرده‌ام، یک پسر دارم از وکلای به نام دادگستری است و دختری دارم صاحب پیشخوان خدمات دولتی، هر دو درخدمت رسانی شهرۀ شهرند. خانواده‌ای مذهبی پایبند به معتقدات، روزگار می‌گذرانیم. همگی داستان مشهور سلطان محمود غزنوی و مرد ندار و جمله مشهورش را شنیده‌اید که تکیه کلامش در مواجهه با سلطان به جای چاپلوسی در سیر کردن شکمش شده بود؛ «کار آن است که خدا درست کند، سلطان محمود خرِ کی است»، و من آن را در  توسل به خدایم تجربه کردم!؟

     مدتی بود برای  خرید خودرو سواری پول کم داشتیم و من هرروز و شبم شده بود مناجات و استغاثه به درگاه احدیت که مشکلم به دست توانایش حل شود، با اذان صبح که به نماز برخاستم و وقتی سجاده پهن کردم، حاجت روا شده بودم، چکی به مبلغ 150میلیون تومان پیش چشمم بود، باورش سخت بود؛ «سلطان محمود خر کی هست، کار آن است که خدا درست کند»! خورشید که طلوع کرد به پیش رسول که صاحب بنگاهی خودرو  و از اقوام است رفتم و چک را تحویلش  دادم تا مشکل حل شود، به زودی سوار خودرو شخصی که می‌خواستیم شدم و شکرگذار خدایی که بی‌منت بخشیده بود؟

     چند روز بعد، دخترم تماس گرفت، خبر خوبی نداشت، گفت؛ مامان، صاحب چک پیدا شده است!

پرسیدم، جریان چیست؟

گفت، راستش چک مزبور حاصل دعاهای شما نبود، من و دوست پسرم به بهانه حل مشکل جوانی ساده لوح، سرش کلاه گذاشته بودیم!؟

گفتم، حالا کاری که شده، مشکلی درست نشود؟

گفت، می‌دانی که برادرم وکیل است، مشورت کرده‌ام، وکالتمان را خواهد کرد تا مشکلی پیش نیاید.

پرسیدم، دخترم، با صاحب چک چکار کردی؟

گفت، آمده بود دنبال چک، خواستم و نشست و منتظر ماند و من با پلیس110 تماس گرفتم و به بهانه مزاحمت تحویلش دادم، شرَّش کم شده!

     راستش، هم خوشحال بودم از زرنگی دخترم و از اطمینان به وکالت پسرم و هم از این‌که صاحب ماشین شده بودیم.  هم ناراحت از وجدانی که نهیبم می‌زد از کلاهبرداری تر و تمیزی که دخترم با همدستی دوست پسرش ختم به حل مشکل مالی خانواده‌ام شده بود! دو راهی شناخته شده از منافع و شرافت و من شرافتم و اعتقاداتم را فدای منفعت خودم کرده بودم؟ در دام جابجایی ارزش‌ها گیر کرده بودم و دراین سن و سال شده بودم آدم عوضی!

     طولی نکشید که، خودم را در دادگاه مقابل جوانی دیدم که جای فرزندم بود، جوانی ساده و بی‌آلایش، هنوز در کوران حوادث و ناجوانمردی ناپخته بود، می‌گفت، خانم؛ دختر و دوست پسرش برای حل مشکلی که نگرانم کرده است، چکی به امانت به نامت ثبت کرده‌اند و در عوض هیچ کاری در حل مشکل انجام  نداده‌اند؟ و من پاسخش را به فرزند وکیل باتجربه‌ام حواله دادم و محکومش کردم، شاهد هنر نمایی فرزند وکیلم بودم که چگونه به خانواده‌اش کمک کرد تا برای سیر کردن شکمشان از سادگی انسان‌ها بهره گرفت، آری، علم وکالت برای فرزندم گستاخی آورده بود و من ذبح شدن باورهایم به راستی و درستی و صداقت را تماشاگر شدم، من شده بودم مادر عوضی، نظر دانشمند غربی سکولار در گرگ بودن انسان برایم شده است ارزش راستین؟ دادگاه از صاحب چک برای استدلالش شاهد می‌خواست، کافی بود دوست پسر و شریک دخترم از شهادت امتناع کند و کرد و باعث بازنده شدن شاکی شد، آزمونی بود که دست از سادگی و صداقت و اعتماد به همنوع خود بپرهیزد، آری، جوانی که وارد بازار و تجارت شده‌ای بایست بفهمی که هابز درست گفته که؛ «انسان گُرگ انسان است».

     پدرِ جوان ساده، بعد از بازنده شدن در دادگاه در تماس تلفنی با فرزندم به محاجه پرداخته، خلاصۀ آن درس‌آموز است:

+ آقا عزیز، وکیل مادرت، خانم زُهره هستی؟

–  درست است، بفرمایید؟

+ وقت وکالت، از مادرت نپرسیدی، چه صنمی با فرزند من داشته است! زن خانه‌دار بابت چه معامله‌ای چک 150میلیون تومانی از فردی که نمی‌شناخت، در اختیارش بوده است؟

–  کار مادرم نیست، خواهرم این کار  را کرده است!

+ از خواهرت می‌پرسیدی؟

–  پسر شما تخلف کرده‌ است! قانون محکومش کرده است؟

+ یعنی یکی تخلف  کند، قانون به شما مجوز کلاهبرداری می‌دهد! قانون محکومش کرده، در مقابل دادگاه وجدان خودتان چه پاسخی دارید؟

–  یعنی شما معتقد هستی که قاضی بابت صدرو حکم محکومیت،  رشوه گرفته است؟

+ من چنین ادعایی ندارم!

–  بخواهی شکایت کن، دردادگاه با هم حرف می‌زنیم!

     راست می‌گفت؛ آدم‌های بزرگ پرونده‌ها را می‌بندند و این وکیلِ حقیر علاقه به باز گذاشتن پرونده داشت، یاد کلام چارلی چاپلین افتادم، انگار در شأن این وکیل باشد، او گفت؛ «آدم‌ها حقیر با عقده‌های بزرگ ترسناک‌ترند، چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند!! و چیزی برای از دست دادن ندارند حتی حرمت انسانی را.»

«قوم ریا زمین و هوا را گرفته‌اند   نفرین کنید! راه دعا را گرفته‌اند!»

«ترکُن دوچشم خسته که این خشک مذهبان    سرچشمه ممات و بقا را گرفته‌اند»

     دخترم و فرزند حقوق‌دان برومندم، انسان تا کجا باید به خالق خود معتقد باشد؟ پیامکی از دادسرا آمده است که این جوان خوش‌باور و معتقد، دوباره از ما (من، دخترم با دوست پسرش) شکایت به قانون برده! مطمئنم که می‌داند به لحاظ قانونی کاری از پیش نخواهد بُرد، فکر می‌کند ما هم مثل خودش خوش‌باوریم، هنوز باور نکرده که زمانِ گران بودن صداقت که نشانی از انسان بودن است، گذشته است. این دفعه نیز به وی ثابت خواهیم کرد که این جنس گران را به بهای انسانیت انسان ذبح کرده‌ایم، می‌خواهد به دست قانون قَسممان دهد که به جفا دسترنجش را ربوده‌ایم، هنوز باور نکرده که شیطان چگونه حلول می‌کند؛ به نام مقدس مادر و به کام شما فرزندانم. فرزندان من، این جوان نمی‌داند که اقدام او در قّسم دادن و قسم خوردن روش انسان‌های نجیب است و من شرارت را انتخاب کرده‌ام.

     فرزند حقوق‌دانم، وقتی برای نخستین‌بار این جوان را در دادگاه دیدم، ترس از وجودم فروریخت؟ یاد کلام چارلی چاپلین افتادم، او گفته است؛ «ازآدم‌هایی که روح بزرگ و قلب مهربانی دارند نترسید، چون ریشه دارند، چون اصالت دارند» و به قول گوته؛ «ریشه با تربیت، انسانیت و شرافت انسانی پیوندی ناگسستنی دارد» و ربطی به تحصیلات حقوقی که شما در آن تبحر دارید، ندارد. نگران قسم خوردن‌مان نباشید، بگذارید مردمان معتقدِ این سرزمین در  تصورات رازورانه به معتقداتشان، سرشان بی‌کلاه بماند که میدانی است برای تبهکاران! این جوان نیز با تجربه و تلاش از آسیبی که دیده رهایی خواهد یافت ولی، بدانید شرافتی که امروز با قسم از آن عبور خواهیم کرد، هیچوقت جبران نخواهد شد.

     فرزند حقوق‌دانم، یادت هست درزمان نابالغی و یادگیری پرسیدی مادر؛ می‌گویند بهشت زیر پای مادران است، چرا در دستانت نیست که نصیبی از آن برده باشیم؟ حالا، وقت جواب دادن به سئوالت است؛ من بهشت را که هیچ، بالاتر از آن را که قرار است دردادگاه به‌نامش قسم بخورم، یعنی کتاب خدا را بخاطر سعادت شما زیر پا گذاشتم تا فرزندانم را درآغوش بگیرم، آری من شما را انتخاب کردم و به همین خاطر درنزد قاضی برای رهایی از شّرِ قانون و وجدانم قّسم خواهم خورد تا به ماشینی که با دسترنج این جوان سوارش می‌شویم لکه‌ای وارد نشود، و آن جوان را با خدایی که بِهِش ایمان دارد تنها خواهم گذاشت که بداند زندگی بزرگوارانه و شرافتمندانه دراین دنیای فانی هزینه‌ای گزاف دارد.

14شهریور1405 – ذوالفقار صادقی

 

About ذوالفقار صادقی

Check Also

جنگ رمضان، جنگی منطقه‌ای با ابعاد جهانی

تجاوز نظامی بزرگترین و در عین‌حال جنایت‌کارترین ارتش‌های دنیا (آمریکا و اسرائیل) که در نزد ما ایرانی‌ها به جنگ «رمضان» معروف شد در تاریخ نظامی و سیاسی جهان ماندگار است، ایرانیان هم در حوزه نظامی و هم در حوزه اجتماعی و هم در حوزه سیاسی، به اعتراف حرفه‌ای‌های دنیا در قامت قدرت جدید که توانستند بر یک تجاوز جهانی فائق آیند بیرون آمدند، این نوشتار به پاس قدردانی از آفرینندگان آن که شایستگی ساکن بودن در سرزمین اهورایی دارند تقدیم می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *